محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1076
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت « 1 » تو چو گل « 1 » خوش خند در باغ تماشا و طرب * بدسكالت را بگو زين غصه چون غنچه به كف كشف - سنگپشت باشد [ 1 ] . مثالش جامى گويد : بيت « 1 » بست به صد مهر بر اطراف شط * عقد محبت كشفى با دو بط و ديگر كوزهء پهن باشد كه آن را برفدان نيز گويند . و بر برج سرطان نيز اطلاق كنند چنان كه حكيم فردوسى گويد : بيت چو كرد اختر فرخ ايرج نگاه * كشف ديد طالع خداوند ماه كذا فى الفرهنگ . و نام كوهى نيز باشد - و مثال اين معنى پيشتر گذشت براى كف - و نام رودى نيز باشد - و گذشت - . و - بضم كاف و سكون شين - همان گزف مرقوم بمعنى سيم سوخته « 2 » [ 2 ] . مع الكاف التازى كاك - سه معنى دارد : اول مرد را گويند [ 3 ] . مثالش شاعر گويد : بيت « 3 » از جفاهاى آن بت چالاك * سوخت بر حال من دل زن « 4 » و كاك دوم مردمك چشم را گويند [ 4 ] مثال اين معنى ابو المثل گويد : شعر « 3 » جهان هميشه به دو شاد و چشم روشن باد * از آنكه كند ز چشم بد حوادث كاك « 5 » سوم نان خشك را گويند و نوعى از نان روغنين را نيز كاك گويند و آن را به عربى كعك گويند . مثالش سراج الدين قمرى گويد : بيت « 1 » جاى خامان نبود ذروهء منبر آرى * كاك ناپخته كجا لايق منبر گردد و رضى نيشابورى نيز فرمايد : بيت نداشت بهره ز علمى كه اوج منبر جست * بزردرويى موسوم از آن قبل شد كاك و در فرهنگ بمعنى چيزى خشك نيز آورده و لهذا گوشت خشك را كاك گويند و قاق نتوان گفت چه
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « ك » در حاشيه آورده : و به سكون شين پرده برداشتن . كتف - جايگاه شانه و سر دوش بود . كنف - كرانه و ناحيه و ظل و حرز و ستى بود و پناه . كهف - غار كوه . مع القاف - كوه محروق . كوهى است . در حدود ارمن و آن را به عربى حراقه گويند ) . اما اين لغات عربيست . بدين جهت داخل متن نكرديم ) . ( 3 ) - كلمه از « ن » است . ( 4 ) - « س » : وزن . ( 5 ) - اين مصراع را « الف » در حاشيه آورده است . ( 1 ) كشتوك . سنگپشت . باخه . لاكپشت . ( 2 ) و سواد زرگرى و نيز بمعنى زفت كه بر سر كچلها چسبانند ( برهان ) : ( 3 ) در برهان مردم كه آدمى باشد . ( 4 ) انسان العين .